(طنز ِ طنز) : (سهراب سپهری) :
اهل ایرانم اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست روزگارم بد نيست
بدهی ها دارم، و طلبکارانی، و دریغ از پولی تکه ناني دارم، خورده هوشي، سر سوزن ذوقي
مدرکی دارم، بغل کوره آب مادري دارم، بهتر از برگ درخت
دوستانی، مایه ی رنج و عذاب دوستانی، بهتر از آب روان
و خدایی که فراموش شده و خدايي که در اين نزديکي است
بین ثروتمندان، توی آن برج بلند لاي اين شب بوها ، پاي آن کاج بلند
روی کشتی بر آب، توی قانون دلار روي آگاهي آب، روي قانون گياه
من بدهکارم من مسلمانم
قبله ام یک چک ناب قبلهام يک گل سرخ
جانمازم سکه، مهرم پول جانمازم چشمه، مُهرم نور
بانک، سجاده من دشت سجاده من
من از آن وام به صد زاری و خواهش گیرم من وضو با تپش پنجرهها ميگيرم
که درآن جریان دارد آه در نمازم جريان دارد ماه
جریان دارد اشک جريان دارد طيف
استخوان، پشت لباسم پیداست سنگ از پشت نمازم پيداست
همه اعضای وجودم متزلزل شده است همه ذرات نمازم متبلور شده است
من غذایم را وقتی می خوارم(!) من نمازم را وقتي ميخوانم
که همه پولش را باد، برده باشد سر آن جیب لباس که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو
من غذایم را، با کمی نان و کمی خون دلم می خوارم(!) من نمازم را، پي «تکبيرة الاحرام» علف ميخوانم
یا کمی نان و پنیر پي «قد قامت» موج
کعبه ام جوجه کباب کعبهام بر لب آب
کعبه ام توی خیالات است کعبهام زير اقاقيهاست
کعبه ام هی الکی، می شود موی دماغ، میکند دل را داغ کعبهام مثل نسيم، ميرود باغ به باغ، ميرود شهر به شهر
قبض برق و آبم روی آن تاقچه است «حجرالاسود» من روشني باغچه است
اهل ایرانم اهل کاشانم
پیشه ام بیکاری ست پيشهام نقاشي ست
گاه گاهی شعر چرندی دارم، می فروشم به شما گاه گاهي قفسي ميسازم با رنگ، ميفروشم به شما
تا به پولی که از آن می گیرم تا به آواز شقايق که در آن زنداني است
نفس معده ی من تازه شود دل تنهاييتان تازه شود
چه خیالی، چه خیالی، ... می دانم چه خيالي ، چه خيالي ، ... ميدانم
سفره ام بی نان است پردهام بي جان است
خوب می دانم، کاغذ دفتر شعرم کاهی ست خوب ميدانم، حوض نقاشي من بي ماهي ست